تبليغاتX
من ... خودم و من
تو هم نمی تونی کمکی کنی

 

 

بهار باز هم گذشت اما براي من بهار

 

تنها تصوري از آن خزان پوچ و خفته است

 

در عمق چشمهاي من در انتهاي يک افق

 

يک دختر تنها و گم در يک اميد نهفته است

 

انگار نه انگاري که اين دختر برايت مرده است

 

اما فراموشم نکن ... فکر تو او را کشته است

 

هرگاه چشم کوچکش روي اميدي باز شد

 

خنجر زدي و خون او اکنون تنت را شسته است

 

 

 

تا به حال نشده جايي را پيدا کنم که آن را خانه ام بنامم

 

در واقع تا کنون آن قدر يکجا ساکن نبوده ام تا بتوانم بسازم اش

 

من متاسفم که باز هم عاشق نيستم

 

ولي اين به اين معنا نيست که از شکستن قلب تو ناراحت باشم

 

اين فقط يه روياست

 

فقط يه رويا...

 

و اگر زندگي من در دست خودم نيست

 

و آنقدر قدرت هم ندارم تا آن را بدست بياورم

 

مطمئنا لياقت چيزي بيشتر از آنچه دارم را نداشته ام

 

چون من هيچ چيز ندارم که بتوانم آن را کامل از آن خودم بدانم

 

 

هميشه فکر مي کردم که دوست دارم کنار دريا زندگي کنم

 

يا اينکه دنيا را بگردم و زندگي ام را ساده تر بگذرانم

 

راجع به اينکه چه بلايي بر سر اين روياها آمده هيچ نظري ندارم

 

فقط مي دانم که ديگر چيزي نمي تواند جلوي مرا بگيرد

 

 

تا زماني که قلبم براي من يک پناه است نخواهم گذاشت از دستم برود

 

و تا زماني که اينچنين از شکست مي ترسم حتي امتحان هم نخواهم کرد

 

پس چگونه مي توانم بگويم که زنده هستم ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:1  توسط من  | 

خیلی وقته دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم؟

همه حرفا که آخه  گفتنی  نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 23:15  توسط من  | 

خستم از روزای ابری خیلی سنگینه نگاهت

دوست ندارم تو تابستون بشینم باز سر راهت

نمی خوام بازم خیالت قبله ی آرزوهام شه

تو بمون و عاشقای روی پر غرور و ماهت

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونه ام

آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

چمدون رویاهامو دیگه برداشتم و بستم

حالا بی اسم ام و تنها پر پاییز و شکست ام

باورت بشه دیگه اون بی گناه ساده نیستم

دیگه اون دختر تنها با پای پیاده نیستم

فهمیدم سوار رویا توی رویاهاس همیشه

واقعیت واسه ی من دورتره پیداش نمی شه

می رسه به آسمونا ماجرای تلخ دردم

همه اش هم تقصیر من بود من خودم بچگی کردم

شعر از مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:23  توسط من  | 

یک حس مبهم متفاوت با دوست داشتن یا بی قراری و دلتنگی تا عمق رگ هایم رخنه می کند و

 من سردی ِ بودنش را با تمام سلول هایم احساس می کنم.

نمیدانم اینکه سرنوشتم اینگونه... اینجا ... این زمان رقم خورد تقصیر من بود... خدا یا چشمانی

که همیشه از نگاه کردن به آنها هراسان بودم.

حقیقت تلخ محکومیت ام را مانند مزه ی گس یک خرمالوی نرسیده روی زبانم مزه مزه می کنم و

 هر کسی می داند در اعماق قلبم چه می گذرد

تاریکی و زندان حدی دارد و من فکر می کنم این زندانبان که خوبی مرا می خواهد سالها به من

 مدیون است.

حس غمگین و یخ زده ای به من می گوید که با سم محبت مسموم شده ام.

واژه ی انتظار را سالهاست در انتظار منتظر بودنم گذاشته ام اگرچه که هر دو... هم من و هم

 انتظار می دانیم که من هرگز به چیزی... کسی یا حسی که مورد انتظار من است نخواهم رسید.

این بیهودگی نیست...نه... سخن از کفر نمیگویم... اما رنگی از پوچی دارد و شاید این تنها هیجان

 است که جای خالیش در زندگی ام دیده می شود.

نمی دانم زندانبان من کی خواهد فهمید که نیاز من برای زندگی نه آب و غذا و استراحت بلکه

 تمام آن چیزی ست که هم سلولی هایم و یا آنهایی که عفو خورده اند می خواستند.

من هنوز امیدوارم به زمانی که زمان من باشد

امیدوار به زمانی که این زهر مهلک و ابتذال آور حقیقت... تلخی خود را از دست بدهد و بی

مزه شود.

این حس غریب و مبهم که نمی دانم سرکوبش کنم یا رها... در یکی از گوشه کنارهای تاریک و

خاک گرفته ی قلبم کز کرده است و هر چند وقت یک بار بر دیواره ی پوسیده و خشک آن چنگ

 می زند

و سخت و دردناک است که نمی توانم باورت کنم

نه وجودت را... و نه بوسه ای که هر روز هنگام ملاقات بر توری ِ سرد و شکننده ی بینمان می

 زنی.....

 

Me-myself-i.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 2:33  توسط من  | 

 

 

دگر به آخر کوچه رسيديم

 

وليکن کوچه را بن بست ديديم

 

 به چه دل خوش کنيم؟ زنده بمانيم؟

 

دگر تا کي از آزادي بخوانيم؟

 

دگر تا کي بگوييم زنده هستيم؟

 

بگو تا کي مثال بنده هستيم؟

 

بگو تا کي توان ساکت نشستن؟

 

و تا کي ديدن و در خود شکستن؟

 

بگو تا به کجا نامرد هستيد؟

 

بگوييد چند دل عاشق شکستيد؟

 

به چندين جسم تهمت را نوشتيد؟

 

بگو نحس ايد يا که بد سرشت ايد؟

 

چرا يکرنگي و پاکي نداريد؟

 

چرا نشاني از ياري نداريد؟

 

چرا به خون ماها تشنه هستيد؟

 

چرا با دين ما بيگانه هستيد؟

 

چگونه باور ما را شکستيد؟

 

و اکنون در پي جبرانش هستيد؟

 

تو با من هستي و با دشمنم دوست

 

تو با من مستي و بالين تو اوست

 

تو از من هستي و من هستي ام توست

 

وليکن چشم تو غير مرا جست

 

بگو ما با چه عشقي زنده باشيم؟

 

براي چه کسي دلداده باشيم؟

 

بگو ما تا به کي اينجا اسيريم

 

نگو اما... تا وقتي بميريم

 

که ما مرديم و اين تنها تن ماست

 

که خوش گويند از ماست آنچه بر ماست

 

که ما خود کرده ايم و جاي شک نيست

 

بر اين ديوار خشکيده ترک نيست

 

در اين زندان همانهايي نشستند

 

که از ما بودند و با ما شکستند

 

دل من مرده است و من شکسته

 

به همراه تني بي جان و خسته

 

خودم قتل دلم را مي پذيرم

 

و اينک لاجرم اينجا اسيرم

 

Free to LOVE

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:51  توسط من  |